فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدی بگسترد و دایهي ابر بهاری را فرموده تا بنات [دختران] نبات در مهد زمین بپرورد. درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع [بهار] کلاه شکوفه بر سر نهاده. عصارهی نالی [نیشکر] به قدرت او شهد فایق [شیرینی برگزیده و بهتر] شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق [بالیدن] گشته.
عاشقان کشتگان معشوقند بر نیاید ز کشتگان آواز
یکی از صاحبدلان سر به جَیٔب ِ مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده. حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت: ازین بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟ گفت: به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیهي اصحاب را. چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کان را که خبر شد خبری باز نیامد
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم
وز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ایم
* * * *
ذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است و صیت [آوازه، شهره] سخنش که در بسیط زمین رفته و قصب الجَیب [کیسهای که پیوسته به گریبان جامه بود... شاید قصب الجیب پارههای نیشکر پوست بازگرفتهآي بوده است که مردم در جیب جامهی خود مینهادند و میخوردند، شاید هم یک نوع شیرینی خاص بودهاست.] حدیثش که همچون شکر می خورند و رُقعهی مُنشآتش که چون کاغذ زر میبرند بر کمال فضل و بلاغت او حمل نتوان کرد بلکه خداوند جهان و قطب دایرهی زمان و قایم مقام سلیمان و ناصر اهل ایمان اتابک اعظم، مظفر الدنیا و الدین ابوبکر بن سعد بن زنگی ظلّ الله تعالی فی ارضه رَبِّ اِرْضَ عَنهُ و اَرْضِه به عین عنایت نظر کرده است و تحسین بلیغ فرموده و ارادت صادق نموده. لاجرم کافه انام [همه مردم] از خواص و عوام به محبت او گراییده اند که الناسُ علی دینِ ملوکِهم [مردم بر روش پادشان خویشاند].
زانگه که ترا بر من مسکین نظر است
آثارم از آفتاب مشهور ترست
گر خود همه عیب ها بدین بنده درست
هر عیب که سلطان بپسندد هنرست
گِلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتم که مشکی یا عبیری
که از بوی دلاویز تو مستم
بگفتا من گِلی ناچیز بودم
ولیکن مدّتی با گل نشستم
کمال همنشین در من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم
اللّهمَ مَتِّع المسلمینَ بطولِ حیاتِه و ضاعِف جمیلَ حسناتِه و ارْفَع درجةَ اودّائه و وُلاتِه وَ دمِّر علی اعدائه و شُناتِه بماتُلِیَ فی القرآن مِنْ آیاتِهِ اللّهُم آمِن بَلدَه و احفَظْ وَلَدَه [بارخدایا مسلمانان را به درازی زندگانی وی بهره یاب گردان و صواب کارهای نیک او را دوچندان ساز، پایگاه دوستان و امیران او را برافراز و دشمنان و بدخواهان وی را به حق هر چه آیه که در قران خوانده میشود نابود کن. خدایا شهرش را بیمه فرما و فرزندش را نگاه دار.]
لَقد سَعِدَ الدُنیا بهِ دامَ سعدُه
وَ ایَّدَه المولی بِاَلویةِ النَّصرِ
کذلکَ ینشألینةُ هو عِرقُها
و حُسنُ نباتِ الارضِ من کرمِ البذرِ [گیتی به وی (ابوبکر) نیکبخت شد که نیکبختیاش همیشه باد و کارفرمای جهان او را با درفشهای پیروزی نیرو دهاد. چنین میبالد درختی که وی (ابوبکر) رگ و ریشه اوست و نکویی رستنی زمین از تخم نیکوست]
ایزد تعالی و تقدَس [بزرگ و پاک از هر بدی]، خطهی پاک شیراز را به هیبت حاکمان عادل و همت عالمان عامل تا زمان قیامت در امان سلامت نگه دارد.
اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست
تا بر سرش بود چو تویی سایهی خدا
امروز کس نشان ندهد در بسیط خاک
مانند آستان درت مأمن رضا
بر توست پاس خاطر بیچارگان و شکر
بر ما و بر خدای جهان آفرین جزا
یا رب ز باد فتنه نگهدار خاک پارس
چندان که خاک را بود و باد را بقا
* * * *
یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف میخوردم و سنگ سراچهی دل به الماس آب دیده میسفتم و این بیتها مناسب حال خود میگفتم.
هر دم از عمر میرود نفسی
چون نگه میکنم نماند بسی
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روز دریابی
خجل آنکس که رفت و کار نساخت
کوس رحلت زدند و بار نساخت
خواب ِنوشین بامداد رحیل
باز دارد پیاده را ز سبیل [راه]
هر که آمد عمارتی نو ساخت
رفت و منزل به دیگری پرداخت
وان دگر پخت همچنان هوسی
وین عمارت بسر نبرد کسی
یار ناپایدار دوست مدار
دوستی را نشاید این غدّار
نیک و بد چون همی بباید مرُد
خُنُک آنکس که گوی نیکی برُد
برگ عیشی به گور خویش فرست
کس نیارد ز پس ز پیش فرست
عمر برَف است و آفتاب تموز
اندکی ماند و خواجه غَرّه هنوز
ای تهیدست رفته در بازار
ترسمت پُر نیاوری دستار
هر که مزروع خود بخورد به خوید [ خید خوانده میشود. خوشه نارس گندم و جو]
وقت خرمنش خوشه باید چید
بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفتهای پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم.
زبان بریده بکنجی نشسته صمٌّ بکمٌ
به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم
تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس [همنشین]، به رسم قدیم از در درآمد. چندانکه نشاط مُلاعبَت [بازی] کرد و بساط مداعبت [مزاح کردن] گسترد جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبّد بر نگرفتم، رنجیده نگه کرد و گفت:
کنونت که امکان گفتار هست
بگو ای برادر به لطف و خوشی
که فردا چو پیک اجل در رسید
به حکم ضرورت زبان در کشی
کسی از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیت جزم که بَقیِّت عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند تو نیز اگر توانی، سر خویش گیر و راه مجانبت [دور شدن] پیش. گفتا: به عزّت عظیم و صحبت قدیم که دم بر نیارم و قدم بر ندارم مگر آنگه که سخن گفته شود به عادت مألوف و طریق معروف که آزردن دوستان جهلست وکفّارت یمین [سوگند] سهل و خلاف راه صوابست و نقص رای اولوالالباب [خردمندان]، ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام.
زبان در دهان ای خردمند چیست؟
کلید ِدر ِ گنج ِصاحب هنر
چو در بسته باشد چه داند کسی
که جوهر فروشست یا پیله ور
اگر چه پیش خردمند خامشی ادبست
به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی
دو چیز طَیْره [سبکی] عقلست، دم فروبستن
به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی
فی الجمله زبان از مکالمه او در کشیدن قوّت نداشتم و روی از محاورهی او گردانیدن مروّت ندانستم که یار، موافق بود و ارادت، صادق.
چو جنگ آوری، با کسی برستیز
که از وی گزیرت بود یا گریز
به حکم ضرورت سخن گفتم و تفرجکنان بیرون رفتیم در فصل ربیع که صولت بَرد [سرما] آرمیده بود و ایام دولت وَرد [گل] رسیده.
پیراهن برگ بر درختان
چون جامه عید نیکبختان
اول اردی بهشت ماه جلالی
بلبل گوینده، بر منابر قضبان[شاخه درختان]
بر گل سرخ، از نم اوفتاده لآلی [مرواریدها]
همچو عرق بر عِذار [صورت] شاهد غضبان [زیباروی خشمناک]
شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاق مَبیتْ [شب گذراندن و بیتوته] افتاد. موضعی خوش و خرّم و درختان، درهم. گفتی که خردهی مینا بر خاکش ریخته و عِقد [گردنبند] ثریا از تارکش آویخته.
روضةٌ ماءُ نهرِها سَلسال [باغی که آب جویبارش خوشگوار]
دوحةٌ سَجعُ طیرِها موزون [و درختستانی که آوای پرندگانش خوش و سنجیده بود]
آن پُر از لالههای رنگارنگ
وین پر از میوههای گوناگون
باد در سایهی درختانش
گسترانید فرش بوقلمون
بامدادان که خاطر بازآمدن بر رای نشستن غالب آمد. دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضَیمَران [بستان افروز، ریحان دشتی] فراهم آورده و رغبت شهر کرده. گفتم: گل ِبستان را چنانکه دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد و حکما گفته اند: هر چه نپاید دلبستگی را نشاید. گفتا: طریق چیست؟ گفتم: برای نزهت [شادمانی، شادی] ناظران و فُسَحتِ [انبساط خاطر] حاضران کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد ِخزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را بطیش [خشم و تندی] خریف [پاییز] مبدل نکند.
به چه کار آیدت ز گل طبقی
از گلستان من ببر ورقی
گل همین پنج روز و شش باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد
حالی که من این بگفتم دامن گل بریخت و در دامنم آویخت که الکریم اذا وعدَ وفا [رادمرد چون نوید دهد به وفا کوشد] فصلی در همان روز اتفاق بیاض افتاد [پاکنویس شد] در حُسن معاشرت و آداب محاورت [گفتگو] در لباسی که متکلمان [سخنوران] را به کار آید مترسّلان [نویسندگان] را بلاغت بیفزاید. فی الجمله هنوز از گل بستان بقیّتی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد.
و تمام آنگه شود به حقیقت که پسندیده آید در بارگاه شاه ِ جهان پناه، سایهی کردگار و پرتو لطف پروردگار، ذُخر زمان کهف امان المؤیدُ من السماء، المنصورُ علی الاعداء، عضدُ الدولةِ القاهرةِ، سراجُ الملةِ الباهرةِ، جمالُ الانامِ، مفخرُ الاسلام، سعدُ بن الاتابکِ الاعظم، شاهنشاه المعظم، مولی ملوک العرب و العجم، سلطان البر و البحر، وارث ملک سلیمان، مظفر الدین ابی بکر بن سعد بن زنگی ادام الله اقبالَهما و ضاعَفَ جَلالَهما وَ جعَل الی کلِّ خیر مآلهما. 3* و بکرشمهی لطف خداوندی مطالعه فرماید:
گر التفات خداوندیش بیاراید
نگارخانهی چینی و نقش ارتنگیست [ارژنگیست]
امید هست که روی ملال در نکشد
ازین سخن که گلستان نه جای دلتنگیست
علی الخصوص که دیباچهی همایونش
به نام سعد ابوبکر سعد بن زنگیست
* * * *
دیگر عروس فکر من از بی جمالی سر بر نیارد و دیدهی یأس از پشت پای خجالت بر ندارد و در زمرهی صاحبدلان متجلی نشود مگر آنگه که متحلّی [آزاسته] گردد به زیور قبول امیرکبیر ِ عالم ِعادل ِمؤید مظفر منصور، ظهیر ِ سریر ِ سلطنت و مْشیر تدبیر مملکت [فرمانروای بزرگ دانای دادگز، نیرومند گردانیده و پیروزمند و یاری شده، پشتیبان تخت شاهی و رایزن کشورداری] کهف الفقرا، ملاذُ الغربا، مربّی الفضلا، محبُّ الاتقیا، افتخار آل فارس، یمینُ الملک، مَلک الخواص باربک، فخر الدولة والدین، غیاث الاسلام و المسلمین، عمدةُ الملوکِ و السلاطین، ابوبکر بنُ ابی نصر اطال الله عمرَه و اجل قدرَه و شرَح صدرَه و ضاعَف اجرَهْ [پناه درویشان و دورماندگان از وطن، پرورندهی دانایان، دوستدار پرهیزکاران، فخر خاندان پارس، دست راست پادشاهی، مهتر خاصان درگاه، رئیس دربار، افتحار دولت و دین، فریادرس اسلام و مسلمانان، تکیهگاه شاهان و سلطانان، ابوبکر بن ابی نصر که خدایش زندگانی دراز کناد و مرتبهاش بزرگ گرداناد و سینهی او را گشاد داراد (دل او را خوش کند) و مزد کارهای نیک او را دو چندان دهاد. (خواجه فخرالدین ابوبکر وزیر باتدبیر اتابک ابوبکر بن سعد بودکه به دینداری و نیکوکاری شهرت داشت)] که ممدوح ِ اکابر ِ آفاقست و مجموع ِ مکارم اخلاق.
هر که در سایهی عنایت اوست
گنهش طاعتست و دشمن دوست
به هر یک از سایر بندگان و حواشی خدمتی متعین [مخصوص] است که اگر در ادای برخی از آن تهاون [خوار شمردن] و تکاسل [سستی کردن] روا دارند در معرض خطاب آیند و در محل ِعتاب، مگر برین طایفهی درویشان که شکر نعمت بزرگان واجبست و ذکر جمیل و دعای خیر و ادای چنین خدمتی در غیبت اولیتر است که در حضور، که آن بتصنع [چاپلوسی] نزدیک است و این از تکلّف دور.
پشت دوتای فلک، راست شد از خرّمی
تا چو تو فرزند زاد مادر ایام را
حکمت محض است اگر لطف جهان آفرین
خاص کند بنده ای، مصلحت عام را
دولت جاوید یافت هر که نکونام زیست
کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را
وصف ترا گر کنند ور نکنند اهل فضل
حاجت مشّاطه [آرایشگر] نیست روی دلارام را
* * * *
تقصیر و تقاعدی که در مواظبت خدمت ِ بارگاه ِ خداوندی می رود بنابر آنست که طایفهای حکماء هندوستان در فضائل بزرجمهر سخن می گفتند به آخر جز این عیبش ندانستند که در سخن گفتن بطیء [درنگ کننده و آهسته] است یعنی درنگ بسیار می کند و مستمع را بسی منتظر باید بودن تا تقریر [گفتن] سخنی کند. بزرجمهر بشنید و گفت: اندیشه کردن که چه گویم به از پشیمانی خوردن که چرا گفتم.
سخندان ِ پرورده پیر کهن
بیندیشد آنگه بگوید سخن
مزن تا توانی بگفتار دم
نکو گوی گر دیر گویی چه غم؟
بیندیش و آنگه بر آور نفس
و زان پیش بس کن که گویند بس
به نطق آدمی بهتر است از دوابّ [جنبندگان]
دوابّ از تو به گر نگویی صواب
فَکَیفَ [پس چگونه است] در نظر اعیان حضرت خداوندی عزّ نصرُه [یاریگر او قوی باد] که مجمع اهل دلست و مرکز علمای متبّحر [بسیار دانا]، اگر در سیاقت [راندن و روان کردن] *4 آورده و شبه در جوهریان [گوهرفروشان] جوی نیرزد و چراغ پیش ِآفتاب پرتوی ندارد و منارهی بلند [ستون بلند راهنمای مسافران که بر بالای آن چراغی میافروختند] بر دامن کوه الوند پست نماید.
هر که گردن به دعوی افرازد
خویشتن را بگردن اندازد
سعدی افتاده ایست آزاده
کس نیاید به جنگ افتاده
اول اندیشه وآنگهی گفتار
پای بست آمده است و پس دیوار
نخل بندی دانم ولی نه در بستان و شاهدی فروشم ولیکن نه در کنعان. لقمان را گفتند: حکمت از که آموختی گفت از نابینایان که تا جای نه بینند [تشخیص ندهند] پای ننهند. قدّم الخروجَ قبلَ الولوجُ [بیرون شدن را بر در آمدن پیش دار] مردیت بیازمای وانگه زن کن.
گرچه شاطر [چابک، زرنگ] بود خروس به جنگ
چه زند پیش ِ باز روئین چنگ
گربه شیر است در گرفتن موش لیک
موش است در مصاف پلنگ
اما به اعتماد سِعَتِ اخلاق [بزرگواری و گذشت] بزرگان که چشم از عوایب [عیبها] زیردستان بپوشند در افشای جرائم کِهتران نکوشند، کلمه ای چند به طریق اختصار از نوادر و امثال و شعر و حکایات و سیر ملوک ماضی رحمهم الله [پتدشاهان گذشته که خدایشان رحمت کناد]، درین کتاب درج کردیم و برخی از عمر گرانمایه بر او خرج موجب تصنیف کتاب این بود و بالله التوفیق.
بماند سال ها این نظم و ترتیب
ز ما هر ذرّه خاک افتاده جایی
غرض نقشیست کز ما باز ماند
که هستی را نمی بینم بقایی
مگر صاحبدلی روزی به رحمت
کند در کار درویشان دعایی
اِمعان [دوراندیشی] نظر در ترتیب کتاب و تهذیب ابواب، ایجاز سخن مصلحت دید تا بر این روضه غنا [بستان بسیار درخت] و حدیقه غلبا [باغ درهم درخت و به هم پیوسته] چون بهشت هشت باب اتفاق افتاد از آن مختصر آمد تا به ملال نینجامد.
باب اول در سیرت پادشاهان
باب دوم در اخلاق درویشان
باب سوم در فضیلت قتاعت
باب چهارم در فواید خاموشی
باب پنجم در عشق و جوانی
باب ششم در ضعف و پیری
باب هفتم در تاثیر تربیت
باب هشتم در آداب صحبت
* * * *
درین مدت که ما را وقت، خوش بود
ز هجرت ششصدوپنجاهوشش بود
مراد ما نصیحت بود و گفتیم
حوالت با خدا کردیم و رفتیم
_____________________________
1*از تاریکی به استعاره جهل و نادانی و از جمال به استعاره علم و معرفت پیامبر مراد است.
2*ستایندگان زیور جمال او، کسانی که همواره به ذکر خداوند و تفکر و تعمل در حقایق میپردازند.
3*[نیرو یافته از آسمان، پیروزمند بر دشمنان، بازوی سلطنت غالب، چراغ دین روشن جمال مردم، افتحار مسلمانی، سعد فرزند اتابک بزرگ. تا اینجا نعمتهایی که ذکر شد برای شاهزاده سعد بن ابوبکر بود و از این پس نعوت شاه ابوبکر را میشمارد. این شاهزاده دوازده روز پس از مرگ پدر در سال 658 در گذشت و تخلص شیخ اجل (سعدی) از نام همین شاهزاده است. اتابک بزرگ، شاهنشاه بزرگداشته، سرور شاهان تازی و جز تازی، فرمانروای خشکی و دریا، وارث پادشاهی سلیمان، پیروزی یافته از دین، ابوبکر سعد زنگی که خداوند بخت نیک آن دو را بر دوام داراد و بزرگیاشان را دوچندان کناد و فرجام آن دو را با هر نیکی قرین گرداناد -چون در سال 628 ابوبکر بن سعد کناره خلیج فارس را تا مرز هند به تصرف آورد، به لقب سلطان برّ و بحر خوانده شد و سیوچهارسال و چند ماه سلطنت کرد.]
* 4[راندن و روان کردن] سخن دلیری کنم شوخی کرده باشم و بضاعت مْزجاة [اندک] به حضرت عزیز [لقب وزیر مصر قدیم که اشاره به آیه 89 سوره یوسف دارد: ای عزیز به ما و کسان ما زیان و گزند رسید و مایهی تجارت اندکی آوردهایم]
5 پیام برای:
“دیباچه گلستان سعدی”
سجع هارابیان کنید
لطفا با توضيحات همراه باشد
ارايه هاي ادبي را بيان كنيد.ممنون
لطفا آرایه ها دکر شود
خوب بود
ارسال يک نظر